![]() |
![]() |
|
|
خدایا داشتم از غمها می گفتم.بیاد حسین علم الهدی افتادم . بیاد اولاد پیامبر افتادم. بیاد الگوی مقاومت وصبر وشکیبایی افتادم. بیاد مونسی افتادم که خدا داند در هجرش چه دلها خون شد،بیاد رفیقی افتادم که همیشه در چهار گوشه دلم بوده واست.بیاد یاری افتادم که در کودکی با او بازی می کردم ودر بزرگی به علت نادانی و ناتوانیم نتوانستم بدنبالش بروم. ولی همیشه در فکر و ذهنم بود. خدایا حسین همه چیز ما بود.بیاد حسین علم الهدی که نمونه علم و تقوی واخلاص و تواضع بود،بیاد کوچکی دنیا که تحمل آنهمه ایمان و تواضعش را نداشت. بیاد بزرگی که فقط لقاء خودت او را قانع وسیر میکند. خدایا تورا بحق دوستی ها و رفاقتها ،تورا بحق مقام و درجه حسین،به حق اعمال حسین،به حق رفتار حسین،تو را به حق کلام حسین،و تو را به حق همه چیز حسین که خودت بودی، معرفت مارا به امام حسین(ع) بیشتر کن،وما را از رهروان راه شهید پرورش قرار بده .بنام او که عشق را در دل عاشقان شعله ور ساخت،بنام او که زبان از وصفش قاصر است،بنام او که پاک کننده اشک گناهکاران است ،بنام او که مأمن دل بی پناهان است،بنام او که دل بیادش خون وزبان به ذکرش از شوق لال شود،بنام او که عشق است وبنام او که اوست،خدایا نمی دانم چطور بخوانمت، معبودا نمی توانم بنویسم،عزیزا چه بگویم،اما چگونه وبا چه آبرویی با تو سخن بگوییم،پناهگاهمان،معبودمان،مولایمان،خدایا بحق عظمت و جلالت،بحق خداییت،خدایا همه مان را ببخش،خدایا ترا به پیامبرانت قسمت میدهم،ذکرت را بر زبانمان و عملمان جاری کن،خدایا عشقت را در قلوب مجروحان وارد کن،تا به آتش عشق بسوزیم و به لقائت برسیم .......... ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 18:58 توسط هیت تحریریه وبلاگ شهید سعید درفشان |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم.بنام خدای رحمان ورحیم،بنام خدای بخشاینده مهربان،بنام خدای جبار.بنام خدای شهیدان وبنام خدای پیامبران و انبیاء،بنام خدای غربیان.امشب ساعت شش و ربع شب شانزدهم دیماه است. ولی شب نتوانستم بنویسم زیرا تمام شب را با غم واندوه بسر بردم.هرچه می خواستم دست بقلم ببرم مثل کسی که توانایی نوشتن نداشت نمی دانستم از کجا وچطور بنویسم.پس صبح وضو گرفتم و شروع کردم.ساعت حدود ده دقیقه به نه بود.تقریبا تا شهر مقدس مشهد 5/1 راه داشتیم.دیگر از یادآوری شهدا داشت دلم خون میشد. خدایا بی دلیل می خندیدم.نمی دانستم چرا. یادآوری می کرئم سال گذشته را که درست در همین ایام به زیارت امام رضا(ع) رفته بودم.ولی پارسال امیر و ناصر و... هم بودند. سال گذشته عشق و دوستی ومحبت بود وامسال غم واندوه وغریبی است.معبودا به خودت قسم شرم دارم از اینکه خدایی ناکرده از خدا شکایت کنم ،که چرا اینطور شد.خدایا خود می دانی که بنده ایم وضعیف واز عاقبت کارها بی خبر،اما خدایا این غم ها که نمی گذارند درست فکر کنیم. ولی خدایا خودت شاهدی که این غم ها را دوست دارم چون این غم ها سبک می کنند دردها را،و خدا این غم ها ما را وادار به شکر نعمت های بی پایانت می کنند.معبودا ،الها،ببخش از اینکه گاهی شکایت می کنم،خدایا غیر از درگاه تو کسی ندارم که بدرگاهش پناه ببرم.خدایا تو خود مونس تنهائیها وغمها هستی ،خدایا تو خود معشوق وآمال ما هستی. خدایا تو خود خالق و مولای ما هستی،خدایا اگر پیش مولا شکایت نکنیم از ذلت و بیچارگیمان ،از گناهان از ... پس پیش که برویم.خدایا تو خود شاهدی که فقط توئی که در تمامی وجودمان هستی.مولا جان فقط توئی که با یاد تو زندگی می کنیم.معبودا فقط تویی که امیدوارمان می کنی و بالاخره عزیزا قفط تویی و جز تو هیچ کس وهیچ چیز نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 18:56 توسط هیت تحریریه وبلاگ شهید سعید درفشان |
|
|
خلاصه درست بیادم نیست فقط می دانم همیشه با او بودم و از خدا جدا مسئلت دارم که انشاءالله به راهش بروم و بحمدالله در آخرت همراه او با سرور شهیدان حسین (ع)محشور شوم هر چند من استحقاق ندارم،ولی خدا شاهد است که آرزویم اینست.خدایا تو می دانی که هیچ ندارم وهیچ هستم،پس به جز دعا و آرزو و خواستن از خودت چه بگویم وچه بخواهم، هرچند گریزی زدم ولی داشتم از آنشب می گفتم. آنشب شب قدر برادران بود،بخدا قسم آنشب قدر برادران و عزیزان خود را شناختم،شناختم که خدا چه لطف بزرگی به بنده حقیرو ضعیف و بیچاره خود کرده،،و خدا را شناختم،که نسبت به بنده اش چقدر مهربان و رحیم است.محمد رضا را می دیدم وبی اختیار بعد از بوسیدنش تمتمی وجودش را نگاه میکردم.خدا شاهد است از نگاه به جمالش سیر نمی شدم ،خدایا مثل اینکه محمدرضا بارها وبارها آراسته تر و عزیزتر شده بود.باز به اتاق نگاه کردم جا نبود و همه مشغول بودند.دلم می خواست بدانم کدامینشان فردا بوصال محبوب و معشوق خود می رسند.بهمین خاطر موقع خداحافظی از تمامیشان التماس دعا و شفاعت کردم. با تک تک برادران خداحافظی کردم،ولی خدا شاهد است جز گریه و التماس دعا چیزی رد و بدل نشد. با فرشاد (مرعشی)، با امیر حسین (هموئی)، با امیر علم ،با محمدرضا ،با فرج، با فضل الله، با حمید ،با ناصر (سید نور)و. . .،بیاد دارم که فرشاد چگونه متواضع بود وافتاده ،آنچنان که من جدا خجالت می کشیدم و نمی دانستم چه بگوییم،امیرحسین هم به همین ترتیب،امیر علم هم که همه میدانند خداحافظیش چگونه ممکن است باشد، اما با فرج هم چون قبلا عهد بسته بودم خداحافظی رنگ دیگری داشت. فرج بی اختیار شروع به گریه شدیدی کرد،بطوریکه من نتوانستم تحمل کنم و با او هم گریه شدم.خدا انشاءالله در آخرت هم مرا با اوهمنشین کند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 18:54 توسط هیت تحریریه وبلاگ شهید سعید درفشان |
|
|
بنام خدا،وبیاد خدا ،بسم الله الرحمن الرحیم.امشب شب 22آذر ماه برابر با شب16 ماه صفر است.واقع در سنگری در مگاسیس هستم.داشتم از عزیزم وجانم محمدرضا می گفتم.خدا شاهد است که امروز چند دقیقه ای در فکرش بودم.بی اختیار شروع به گریه کردم.داشتم می گفتم که با او یکی بودم.خدایا با محمدرضا از دوم راهنمایی دوست بودم و از همان موقع محمدرضا در عمق جانم نفوذ کرد.آنموقع که به مدرسه کریم فاطمی می رفتیم.درست بیاد دارم که نصف راه را او پا می زد ونصف دیگرش را من پا می زدم و طبق معمول همیشه ده دقیقه دیر به مدرسه می رسیدیم. خدا انشاءالله برادر بزرگ واستادم ،برادر حمید را حفظ وتائیدش کند. او بود که من ومحمد رضا را با هم آشنا کرد و بهم شناساند.خدا انشاءالله درجاتش را متعالی کند.در آن کلاسها به نبوغ واخلاص وتواضع محمدرضا پی بردم و بخوبی او را شناختم، بطوریکه از آن موقع به بعد یک لحظه از او جدا نمی شدم. خدا شاهد است که در عمرم برادری به خوبی محمد رضا ندیده بودم.خدایا تو را شکر می گوییم و خود شاهدی که زبانم قاصر است از شکرت،ولی خدایا با تمام ناتوانی و فقر وذلتم باز خدایا شکر گویم تو را که چند وقتی این توفیق را بمن عطا کردی تا با یکی از اولاد پیامبر(ص) دوست و رفیق باشم.درست بیاد دارم برای پخش اعلامیه همیشه برادران دوبدو می رفتند و من همیشه بدون تامل محمدرضا راانتخاب می کردم و خود برادر حمید به این امر واقف بود.در تظاهرات همیشه چشمم به محمدرضا بودکه خدای ناکرده گرفتار نشود . هیچوقت درتظاهرات محمدرضا را گم نمی کردم.در شبی که اولین تظاهرات انجام شد و شیشه های سینما اوکسین را شکستند که برادرم علیرضا گرفتار شد،من ومحمدرضا بعد از شکستن شیشه سینما دویدیم و من چشم از محمدرضا نمی بریدم که خدای ناکرده گرفتار کافران نشود و بحمد الله بخیر گذشت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 18:53 توسط هیت تحریریه وبلاگ شهید سعید درفشان |
|
|
خدایا شب عملیات فرا رسید.نماز مغرب بود،همه در صف نماز ایستادیم. خدایا نماز با گریه شروع شد .بخدا قسم صدای گریه مهلت نماز خواندن به برادران نمیداد.خدایا دیدم که چگونه فرج تمامی شانه هایش تکان می خورد وقدرت کنترل خود را نداشت،خدایا دیدم که صدای گریه آنان به عرش می رسید.خدایا ، بخدا چشم بصیرت نداشتیم ولی گریه آنها مطمئنا ملائک عرش را به گریه انداخته بود.خدایا چرا اینطور گریه می کردند.چرا از خود بیخود شده بودند.چون معشوقشان آنها صدا زده است ،چون آخرین دیدار دنیایی شان با معشوقشان است. چون می خواهند به مهمانی معشوقشان بروند. خدایا بخدا قسم نمازی بخوبی نماز آن شب نخواندم.خدایا انشاءالله بواسطه همان نماز آنشب اذن شفاعت را به شهیدان ما عطا بفرما.خدایا نمازشان همچنان اوج می گرفت.خدایا بخدا قسم آنشب شیرینی بنده بودن ومطیع بودن را چشیدیم. خدایا آنشب باز معرفتم به خودت بیشتر شد. خدایا آنشب به راز گریه های علی (ع)پی بردم. خدایا آنشب هدف از خلقت را فهمیدم.بخدا قسم می دیدم و می دانستم که این عزیزان دیگر فردا در کنار ما نیستند.بلکه در قرار ملکوت اعلی هستند،ولی چه کنم آنها رفتند ما ماندیم. خدایا بخدا سوگند قصدم شکایت نیست.مگر ما چه کاره ایم که شکایت کنیم.خدایا ،بخدا قسم ما به رضایت راضی هستیم.خدایا ما مطیع وعبد ذلیل توهستیم ویکسره تسلیم امرتو.خدایا ،بخدا سوگند سجاده ها ازاشک خیس شده بود. نمازاول تمام شد ونمازدوم پرخون تراز نماز اول شروع شد.باز هم گریه ،گریه،گریه.بعد از نماز حاج آقا ترابی خواستند قدری صحبت کنند.حاج آقا بعد از بسم الله شروع کردند یکی دوبار«یاحسین» گفتن ،اما در این موقع بود که عاشقان حسین (ع) تاب نیاوردند و با گریه بلند مولایشان حسین علیه السلام را صدا زدند. بخدا قسم تاکنون عشق به امام حسین (ع)را از شهیدانی که چند ساعت بیشتر به شهادتشان نمانده است ندیده بودم.(خدایا بعزتت قسم عشق به امام حسین(ع)و اولاد طاهرینش را در عمق جان این ملت بپاخاسته وارد کن.) آنقدر صدای گریه بلند بود که جان هر دلسوخته ای را می سوزاند.بعد از پایان نماز وگریه ها به اتاق رفتم. هر کدام از سرورانم مشغول کاری بودند.یکی دنبال حمایل ،دیگری دنبال خشاب و فانوسقه می گشتند. در این هنگام چشمم به جمال عزیزترین عزیزانم، روحم ، الگویم ، وهمه چیزم ، مونسم ،وشیره جانم و عزیزدلم ، یارمحبوب ومهربانم ،رفیق قدیمی وصمیمیم ،محمدرضا(حسن زاده) افتاد .خدایا بخدا قسم با نامش هم اکنون غم واندوه بر دلم می نشیند. بی مهابا خود را در بغل او انداختم و از ته دل او را بوسیدم.خدایا بخدا قسم همه برادران عزیزانم بودند ولی محمد رضا چیز دیگری بود.خدایا بین من ومحمدرضا راز و پرده ای نبود ،به خدا با یکی بودم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 18:50 توسط هیت تحریریه وبلاگ شهید سعید درفشان |
|
|
خدایا باز هم می خواهم از شب هشتم آذر بگوییم. خدایا چند روزی بود که اتاق ما خیلی شلوغ بود.چند روزی بود که باران رحمت خدا چون سیل بر ما باریدن گرفت،البته خدا همیشه باران رحمتت بر انبوه سوزان گناهانمان باریدن دارد ،ولی ما چشم بصیرت نداریم.خدایا در این شب محفل ما محفل عاشقان بود. محفل مسافرین بود،محفل مهاجرین الی الله بود،محفل محبین اسلام ورسول اکرم(ص) بود.محفل عاشقن دلسوخته ای که از عشق وصال معشوق از همه چیز بریدند،محفل عاشقان دلباخته ای که جز او همه چیز را فراموش کردند،محفل متواضعانی که کوه در مقابلشان آب میشد،محفل مخلصانی که فقط خدا مقامشان را میداند،محفل عزیزانی که فقط همه وجودشان عشق به خدا بود.محفل عزیزانی که در موقع نماز سیل اشک و گریه مهلت خواندن نماز به آنها را نمی داد،محفل عابدانی که گریه شان ملک را به گریه درآورد،محفل بزرگانی که خود را هیچ انگاشتند و هرچه داشتند از او داشتند واز او دانستند،محفل محبینی که جز شهادت هیچ چیز دیگر قدرت تحمل وجود مبارکشان را نداشت.محفل مخلوقاتی که بار امانت را بخوبی حمل کردند.خدایا بعزتت قسم نمی توانم از آنها بگوییم.خدایا از کدامین و چگونه بگوییم.از کجا شروع کنم. خدایا از اخلاصشان،از تواضعشان،از عشقشان بخودت،از شوقشان به وصالت،از محبتشان به اهل بیت،از عملشان به احکام،از گریه های در نمازشان،خدایا بخدا همه چیز بودند.خدایا عزیزانی بودند که پیامبر(ص) چند شب قبل از عملیات از اتاقشان دیدن کرد.خدایا بخدا قسم دلم پر از خون است. نمیدانم چه بنویسم. خدایا همیشه بعد از شهادت برادران غصه می خورم چرا قدرشان را ندانستم.ولی معبودا حالا آنها را زنده نمی بینم،چه کنم چگونه قدرشان را بشناسم،خدایا بعزتت قسم ،خدایا بخون تازه شهدای هشتم آذر قسم مارا در آخرت ازهمنشینی و هم صحبتی با این عزیزان جدا مگردان. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 18:45 توسط هیت تحریریه وبلاگ شهید سعید درفشان |
|
|
امشب در سنگری واقع در مگاسیس هستیم. الان حدود ساعت 10 شب است و منطقه آرام است.امشب در حالی شروع به نوشتن کردم که دلم خون بود،بعد از مدتها سراغ دفترچه ام رفتم زیرا فرصت کافی نداشتم.امشب نمی دانم چه بنویسم و از کجا بنویسم وچگونه بنویسم و از کدام برادر بنویسم،ده شب قبل یعنی شب 8 آذر ماه شهیدان مهمان های تازه واردی داشتند.شهیدان خوشحال بودند،زیرا آنه عمری در انتظار شهادت شبها ناله کردند وبا معشوق رازونیازکردند.خدایا چهره کدام عزیز را توصیف کنم که چگونه ناله می کرد.خدایا بخدا قسم دلم خون شد از دیدن این برادران وبعد هجرانشان.خدایا دلم خون شد از هجر فرج. برادری که برای من نمونه والگوی تقوا بود. برادری که با نگاهش و با قدمش بیاد خدا می افتادم.برادری که بواسطه دوستی با او بخود می بالیدم. برادری که همراز هم صحبت من بود. خدایا از فرج چه بگوییم ،خدایا خودت باید بگویی.خدایا ،به خدا سوگند مشخص بود که فرج شهید است،خدایا این جهان پر تلاطم قدرت تحمل آنهمه آرامش وسکینه قلب فرج را نداشت.خدایا قفس دنیا فرج را سخت در عذاب قرار داده بود،خدایا ،فرج قفس را شکست ویکسره بسوی خودت آمد ودرجوار رحمتت چه خوش آسود. خدایا او رفت و به بابک معتمد،محسن(...)،ومحمد حسین آلوگردی رسید،وما ماندیم وباز هم غم وخون دل خوردیم.خدایا بعزتت قسم نه اینکه شکایت کنیم،چه کنیم بنده ایم وسخت بی تاب .خدایا چگونه بی تاب نباشم .ما با این عزیزان یکی بودیم.خدایا ما با اینها کسی بودیم ،خدایا کسانی بودند که بواسطه دوستیشان بر دیگران می بالیدیم.خدایا،بخدا قسم در شب حمله 31 اردیبهشت با فرج عهد بستم که برادر ومونسش باشم و به دنبالش بروم وچگونه فراموش کنم اشکهایش را که همچون سیل روان بود وچگونه فراموش کنم آغوشش را که به گرمی مرا می فشرد وچگونه فراموش کنم محبتش را که دل سنگ آب میشد. خدایا اسلام از تمام اینها عزیزتر است.خدایا،اسلام علی(ع) را به محراب شهادت فرستاد . اسلام عزیز شهدایی چون امام حسین(ع) داشت ولی خدایا ما بنده ایم و ضعیف وذلیل چه کنیم انتظاری از ما نیست ،اما هرچه هست لطف و کرم خاص توست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 18:43 توسط هیت تحریریه وبلاگ شهید سعید درفشان |
|
|
امشب شب اول محرم ،شب هفتم آبان ماه در سنگری واقع در سویدانی هستم. سلام بر محرم ،سلام بر ماه خون واندوه،سلام بر خون وسلام بر سالار شهیدان ،ومعلم شهیدان حسین(ع)،خدایا باز هم محرم را دارم میبینم،وباز هم حماسه حسین برایم زنده شده است ،خدایا خود میدانی که از شکر گذاری قاصرم،ولی خدایا به حق عزیزترین عزیزانت وبه حق اولیاء ومخلصین درگاهت،عشق به حسین(ع)،وهدف حسین (ع) را در روح و وجودمان متجلی کن .خدایا امسال محرم برایم رنگ دیگری دارد،امسال خون را سرخ تر وپیامش را رساتر میبینم . خدایا اصحاب حسین(ع)زیاد شده اند.خدایا امسال آنهایی که به مهمانیامام حسین(ع)رفتند خیلی زیادند.خدایا امسال محمد حسین آلوگردی، محمود یاسی احمد غدیریان و عزیزان دیگری از گلستان مسجد جزایری به دیدار معلم خود شتافتند. خدایا به وحدانیت سوگند ،خون واندوه محرم ودوری از معشوق ومعبود و آمالمان را،به ما بشناسان . خدایا شوق به وصالت وعشق جاودانی را در ما زیاد کن،خدایا خود را به ما بشناسان ،خدایا حسین(ع)را به ما بسناسان ،خدایا شهیدان را به ما بشناسان،خدایا توفیق ادامه راهشان را به ما عطا کن. خدایا شعله های سوزان عشق خودت را درما برافروخته تر کن .داشتم خاطرات می نوشتم ولی مگر می شود محرم بیاید و یادی ونوشته ای درباره سالار شهیدان ننوشت.داشتم از منصور میگفتم ،خدا شاهد است که به امید او فراموشش نخواهم کرد.منصور برادری که در عشق به اسلام می سوخت،برادری که در کمک به مستضعفان الگو برادران بود . خدایا درباره منصور نمی دانم چه بنویسم.همیشه می خواسته ام بنویسم ولی مگر میشود روح به آن عظمت وبزرگی را به رشته تحریر دراورد.به خدا قسم منصور را جز به یاران واصحاب حسین(ع) نمی توان توصیف کرد.بنام خداوند سبحان ورحیم ،امروز 16 آذر و شب17آذر ودهم ماه صفر است،خدایا محرم بر ما ماه خون بود وقیام،خدایا محرم همه برما غم گذشت،خدایا محرم امسال محرم دیگری بود.خدایا محرم امسال امام حسین (ع)برای ما زنده شد.خدایا در پیش درگاهت با ذلت وخواری طلب بخشش میکنم از اینکه تاکنون نتوانستم امامم را بشناسم ،خدایا امام حسین همه چیز ماست،خدایا یاد امام حسین(ع) ونام امام حسین(ع) زینت بخشسنگر ماست.خدایا به حق شهیدان و اولیاءت قسم مارا از رهروان راه حسین(ع) و از محشور شدگان با او قرار بده.خدایا بخون حسین (ع) قسمت می دهیم ما را از اماممان جدا مکن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 18:41 توسط هیت تحریریه وبلاگ شهید سعید درفشان |
|
|
هنوز نمی دانستم شهید کیست وچیست ،خدایا امام حسین شهید شد و منصور هم شهید شد،مدتها بود که در فکر بودم اولین نفری که از برادران مسجد شهید میشود کیست،ونمی دانستم برای خودم چه راهی پیدا کنم تا اینکه منصور شهید شد ،منصوری سالها او را میشناختم ،از سال پنجم دبستان هنگامی که به مسجد علم الهدی می رفتم منصور را که هنوز کوچک بود می دیدم، وخیلی دلم میخواست با او صحبت کنم ولی چون کمرو بودم خجالت می کشیدم،وبعد از آشنایی با او عشق و ایمان وخلوص را شناختم ولمس کردم بعد از شهادت منصور تمامی لحظاتی که با او بودم واعمال ورفتارش مثل فیلم برایم ظاهرمی شدند،آن موقعی که ماه رمضان در مسجد بود و دعای عهد میخواند وبا صدای بلند آنقدر گریه کرد که من تعجب کردم،موقعی که حدیث ها را می نوشت و به هر کدام از برادران یک نسخه از آن را میداد که حفظ کنند خدایا چه چیز منصور را بیاد بیاورم ،خدایا خضوع اورا که در موقع سلام کردن بر همه پیشی میگرفت،واصلا بعد از سلام با او آنچنان خجالت می کشیدم ،خدایا وقار وسنگینیش را،خدایا مقید به شرع بودنش را ،که منصور همه زندگیش شرع وخدا بود ،منصور باشرع زندگی می کرد وبا شرع شهید شد و خدایا شرع را شناختم چون منصور را شناخته بودم ودانستم شهید باید منصور باشد خدایا چه اسم پر مسمایی است که در تمامی میدان ها و جولانها بر نفس ودشمن پیروزمندانه پیروز شد،وکلا تقدیر خدا بود که نامش منصور باشد،خدایا منصور راه لقاء تو را برای ما باز کرد وراهنما وچراغ ما شد،خدایا چه کنم من مقام حسین را نشناختم ولی بعد از منصور به به مقام امام حسین ع وعظمت وجاودانه بودن حماسه اش را درک کردم .ولی هنوز درک نکردم تا براهش بروم وعشق به او را درک کنم.خدایا به وحدانیتت قسم ،عشق به امام حسین(ع) ومعرفت به امام حسین را در قلوب همه برادران عزیز وارد کن ،که خدایا شناخت حسین(ع)شناخت اسلام و شناخت خداست .خدایا منصور خونمان را به جوش آورد،و شهادتش میدان نبرد و عشق و عرفان را به یادمان آورد.خدایا منصور برایمان بزرگ وبزرگتر شد ،چون خدا منصور را به لقاء خودت شتافته بود ،خدایا چون منصور را تو خود انتخاب کردی و خدایا به ما تذکر دادی که ما هم در مصاف با دشمن نفس وخارجی منصور باشیم. خدایا نمی دانم از منصور چه بگوییم چون منصور در چهار گوشه دلم است .ویاد منصور خدایا ،تا عمر دارم به یاری وکمک خودت انشاءالله از ذهنم بیرون نرود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 18:39 توسط هیت تحریریه وبلاگ شهید سعید درفشان |
|
|
بنام خدا بیاد خدا به ذکر خدا وعشق وامید به خدا خدایا بنام تو که انسان را خلق کردی که انسان را به خودش وخود را به انسان به اندازه توانش شناساندی خدایا بنام تو که رسولان وانبیاء را برای هدایت ما خلق کردی وبرانگیختی وبنام تو که بر ما منت نهادی وخاتم انبیاء محمد صلی الله علیه واله وکتاب عظیمت را برای هدایت ما بیچارگان وذلیلان وفقیران درگاهت فرستادی وبنام تو ودیگر هیچ که هرچه هست تویی وبنام تو که برما منت نهادی وخاندان اهل بیت سلام الله علیهم اجمعین را برای راهنمایی ما برانگیختی وباز به نام تو که امام عزیز وشیره جان ونور چشم وخون حسین را دوباره در جسم خمینی خلق کردی تا ما را از منجلابها نجات دهد وبیاد تو و پیامبر عظیم الشأنت بیاندازد وخدایا باز بنام تو که مارا در این زمان زنده نگه داشتی که انقلاب اسلامی را درک کنیم ودر حفظش جان بازیم وخون بدهیم الان ساعت هفت و بیست دقیقه شش آبان سال شصد است خواستم خاطرات و یادگاری ها و وقایعی را که در یکساله جنگ دیده و درک کرده بودم بنویسم ولی تاکنون توفیق حاصل نشده اما اینک چون احساس کردم خاطراتم ارزش بسزایی برایم دارد واز همه مهمتراینکه همیشه مرا بیاد خدامی اندازد شروع به نوشتن خاطره ها کردم میخواهم از اول جنگ شروع کنم درست بیادم هست که 29 یا 28 شهریور 59 بود که با برادران برای رژه دانش آموزی در استادیوم برنامه ریزی میکردیم که خبر بمباران ها همه جا پخش شد ودر زیر زمین کانون با برادران جمع شده بودیم که میگها از بالایکانون کذشتند وهمه به بالای بام رفتیم ومیگها را مشاهده کردیم خلاصه اینکه جنگ حدودا به طور کامل شروع شده بود وبرادران آنهایی که توانایی داشتند به جبه رفتند و من با عده ای از برادران در ستاد مقاومت مسجد جزایری ویا گروه مقاومت بسیج همکاری میکردم ،چون تاکنون جنگ ندیده بودم در یک حالت بهت و حیرت وناباوری روزها را میگذراندم،تا یک روز نزدیک 300 نفر از برادران را به خرمشهر اعزام کردند وفقط من نرفتم،آن موقع بود که متوجه شدم معنی وداع با یاران یعنی چه،روزها بسختی میگذشت هر ساعت روز سالی برما می گذشت تا اینکه خبر شهادت اولین عزیز وشاهد یعنی برادر محبوبم منصور را شب ،حدود ساعت 7الی 8 در بسیج دبیرستان شریعتی از برادر حمید شنیدم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 18:37 توسط هیت تحریریه وبلاگ شهید سعید درفشان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
در این وبلاگ بر آنیم که گوشه ای از شرح حال زندگی کوتاه اما پر برکت سردار پاسدار شهید سعید درفشان را به رشته تحریر در آوریم. از شما بازدید کننده عزیز دعوت بعمل می آوریم تا با ارائه نظرات خود مارا در این راه همیاری نمایید.
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1390 آذر 1388 مهر 1388 خرداد 1387 |
| پیوندها |
|
یاران نجد شهید دکتر سید محمد علی حکیم شهید حسين علم الهدی شهید آوینی شهید حاج احمد کاظمی |
|
RSS
|